ازشهر من که می گذری،قاصدک

سلامم را برسان به دریا...
دستی از دل تنگم به سر شالیزار بکش..
چشمان حریصم را ببر به قلعه گردن، از کوه تا دریا را نگاه کن، کمی عطر چای بیاور و بوی علفهای تازه..
آآآآآی!!!
چشمانم بی قرار باران است!!
قاصدک، پاهایم را از کوره راههای باغهای کودکی گذر بده...
علفهای هرز در نبود "درگز" تیز پدر بزرگ، قد علم کرده اند..
"توم جار" محل تاخت و تاز لودرها شده، قاصدک چه می ماند از طراوت و سبزی...؟؟؟
در ساحل کریم آباد، آنجا که موج بی قرار و مشتاق بر ماسه های منتظر ساحل بوسه می زند، بوسه گاه موج را ببوس ، جای من قلیان بکش....

از شیب تند "تله" بالا برو، از "اشتاج" و "چالدره" که می گذری، هوا را، منظره را ببلع...
در رودخانه پرخروش "دوهزار" غوطه ور شو، فشار آب را حس کن، از روی سنگ بپر توی "لم"...
هی هی!!!
قاصدک، راز مرا به دخترک چشم آبی موبور کوهنشین آهسته بگو، در گوش "چشمه کیله" نجوا کن، با پرنده هایی که روی "پل" پرواز می کنند بازبگو، به رفتگانی که در "وادی" آرمیده اند برسان....
بگوکه جدا مانده ای سبز چشم، دستان پرنیاز را از فراز بلندترین قله های روح ، رو به آسمان گرفته وامید به زایش دوباره زندگی دارد، هنوز به انسان امیدوار است و "همچنان انسان را رعایت می کند ، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود
"...
منبع :‌آقای امیر حسین بهرامیان
با تشکر از آقای امیر فاضلی