شهر من شاعر اگر داشت هوا بهتر بود. خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود. شهر من شاعر اگر داشت کبوتر با کبوتر ،باز با باز نبود شعار پرواز

عید شمال بودم. شهر پدری من! نشتارود. زمانی که به سمت تهران بر می گشتم از دید یه توریست به شهر خودم نگاه کردم. و چیزهایی دیدم که خوش آیند نبودند. سال 80 به تهران آمدم و در شهرم یک فقیر نبود اما حالا زنهایی سیاه را می دیدم که بچه هایی چشم قلمبه را در دست داشتند. مردم شهر من پولدار نیستند اما گدایی نمی کنند! انگار که اینها از جایی دیگر به غیر از شمال به آنجا آمده بودند و دلیل آن هم چیزی نبود بغیر از توریست ها. دخترکان کوچکی که در زمان ایستادن ماشین ها می آمدند و چیز می فروختند با قیافه هایی عجیب و درهم و برهم (دختر های شمال زیبا هستند مثل ماه) اینها شمالی نبودند. من مطمئن هستم و این موضوع سازمان یافته و غیر معمولی است و نیاز به بررسی دارد. مردم و مسئولین شمال تا به حال که هیچ عکس العملی از خود نشان نداده اند.
دیدم که دیوار های شهر من سرسبز بودند و پر از سبزه های بهاری که حتی از دیوارهای شهر بالا می رفتند بوی رطوبت به مشام می رسید. رنگ دیوار ها و ساختمان ها رفته بودند و این تنها به خاطر رطوبت بودند و این قابل لمس بود.
در گوشه و کنار شهر پر بود از آشغال با ابعاد مختلف، زمانی که مسافران نوروزی می آیند نظافت شهر بسیار کار سختی است. تازه اگر این زباله ها جمع آوری شوند کجا باید ریخته شوند. فرض کنید که در خانه هستید و به تازگی کلی میهمان داشته اید و تازه رفته اند بیرون همین لحظه میهمانان جدید برای شما می آیند و خانه شما شلوغ و نامرتب است، این دقیقا همان حسی است که من از دیدن شهرم داشتم.!
در تمام شهر های شمالی ترافیک بود و این کمی ناراخت کننده بود.

شهر من سرمایه های خفته ای دارد که من می توانم حسشان کنم.

موفق باشید